تحقیق در مورد امام حسن عسکری

امام حسن عسکرى(ع) در روز جمعه هشتم ربیع الثانی سال ۲۳۲ هجری قمری به دنیا آمد. پدرش امام دهم حضرت امام هادی(ع) است. در مورد نام مادر آن‌حضرت که ام ولدنیز بوده گزارش‌های مختلفی وجود دارد. در برخی از منابع، نام او؛ «حدیث»، «سَوسَن»، یا «سلیل» ذکر شده است.

بنابر نقلی، پیامبر اسلام(ص) در سخنی با امام علی(ع) از ولادت تمام امامان و از جمله امام یازدهم خبر داده و حضرتشان را چنین توصیف فرمود: «خداوند تبارک و تعالى در صلب امام هادی نطفه‌اى قرار داد که او را نزد خود “حسن” نامید و او را همچون نورى در شهرها قرار داد، در زمین، خلیفه و مایه عزّت امّت جدّش نمود و هادى و راهنماى شیعیانش کرده نزد پروردگارش او را شفیع آنان نمود. خداوند او را مایه نقمت و عذاب مخالفان قرار داد و براى دوستانش و کسانى که او را امام خود بدانند، حجّت و برهان گرداند».[۶]

امام حسن عسکری(ع)، پدر و پدربزرگشان ‏ به «ابن الرضا» نیز معروف بودند.

آن‌حضرت در سال ۲۳۴ ق و در حالی که دوسال بیشتر نداشتند به همراه پدر با فراخوان متوکّل، به سامرّا رفتند و بالاجبار تا آخر عمر بابرکتشان در همان شهر سکونت گزیدند.

امام حسن عسکری(ع) با نرجس (یا حکیمه) (دختر یشوعا، پسر قیصر روم که مادرش از اولاد حواریّون و نسبش به شمعون وصیّ حضرت عیسی می‌رسد) ازدواج نمود

امام حسن عسکری (ع) تنها یک فرزند داشت که او همان حضرت مهدی منتظر(عج) و آخرین امام شیعیان می‌باشد.

https://tahgigkon.ir/wp-content/uploads/2018/05/hhr721.jpg

امامت امام حسن عسکری(ع)

حضرت امام هادى(ع) به یکی از اصحاب خود چنین نوشت: «ابو محمد فرزند من از نظر خلقت و آفرینش، سالم‌ترین افراد آل محمد، و حجتش از همه محکم‌تر، و بزرگ‌ترین فرزند و جانشین من بوده، و رشته امامت و احکام نزد او است، و تو آنچه از من می‌پرسیدى از او بپرس».[۱۱]

شاهویه بن عبدالله می‌گوید: امام دهم(ع) نامه‌ای بدین مضمون برایم نگاشتند که؛ «تو خواستی از امام پرسش کنى و نگران این موضوع هستى، ولی نگران نباش! خداوند مردم را پس از هدایت، سرگردان نمی‌کند … اینک امام شما بعد از من فرزندم ابومحمد است …». [۱۲]

به هر حال بعد از شهادت امام هادی(ع) در سال ۲۵۴ ق، امامت شیعیان به مدت شش سال در دستان باکفایت امام عسکری(ع) بود.

شهادت امام حسن عسکری(ع)

بیشتر علماى شیعه بر این اعتقاد هستند که حضرت مسموم شده است و همچنین پدرش و جدّش و همه امامان دیگر به شهادت رسیده‌اند.و در این‌باره به آنچه از امام صادق(ع) و امام رضا(ع) روایت شده استدلال کرده‌اند که فرمودند: به خدا سوگند! هیچ‌کدام از ما نیست جز این‌که  شهید می‌شود.

حضرتشان در روز جمعه هشتم ربیع الاول ۲۶۰ ق به شهادت رسید.‏

بعد از آن بود که شیعیان برای اقامه نماز در خانه آن‌حضرت جمع شدند و جعفر برادر امام یازدهم، خود را برای پیش‌افتادن در نماز آماده می‌کرده که ناگاه حاضران دیدند که نوجوانى آمده و دامن جعفر را گرفته و او را از کنار پیکر امام دور کرده و خود بر ایشان نماز خواند و مردم نیز با او به اقامه نماز پرداختند و سپس محل را ترک کرده و ناپدید شد و مردم نفهمیدند که از کدام سو رفت.

سبب شهادت امام حسن عسکری(ع)

فرزند عبیدالله بن خاقان می‌گوید: روزی برای پدرم که وزیر معتمد بود خبر آوردند که امام حسن(ع) بیمار است. پدرم با عجله خبر را به خلیفه داد. خلیفه به پنج نفر از معتمدانش – از جمله نحریر خادم – دستور داد که خانه حضرت را زیر نظر داشته باشند و طبیبی را مقرّر کرد که هر صبح و شام از احوال ایشان آگاه شود. بعد از دو روز خبر آوردند که بیماری آن‌حضرت شدیدتر شده است. پدرم نزد ‌حضرتشان رفته و به پزشگان دستور داد که از آنجا دور نشوند و از قاضی القضات نیز خواست که ده نفر از دانشمندان سرشناس را پیوسته نزد امام(ع) نگهدارد.[۱۸]

به نظر می‌رسد تمام اینها صحنه‌سازی‌هایی بود که مرگ آن حضرت را طبیعی جلوه دهند.

به هر حال، امام به شهادت رسید و در همان شهر سامرا و در همان خانه‌اى که پدرشان در آن دفن شده بود به خاک سپرده شد.

سیره عملی امام حسن عسکری(ع)

جوانمردی ایشان تا اندازه‌ای بود که حتی به مخالفان نیازمند خود نیز کمک می‌کردند. محمّد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر(ع) نقل می‌کند: زمانی به تهی‌دستی مبتلا شده و زندگی برایمان دشوار شده بود. روزی پدرم(که بعد از امام هفتم(ع) فردی را به امامت نمی‌پذیرفت) به من گفت: نزد حسن بن علی برویم؛ زیرا او را به جوانمردی توصیف می‌کنند.

به پدرم گفتم: مگر او را می‌شناسی؟! گفت: نه! راه که می‌رفتیم، پدرم گفت: کاش ایشان پانصد درهم به من بدهد تا دویست درهم آن‌را صرف پوشاک و دویست درهم را صرف پرداخت بدهی‌ها و صد درهم دیگر را هم برای مخارج زندگی به مصرف برسانم. من هم با خود گفتم: کاش سیصد درهم نیز به من می‌داد تا صد درهم را برای پوشاک و صد درهم را برای مخارج زندگی و با صد درهم دیگر مرکبی تهیه می‌کردم! وقتی به حضورشان رسیدیم، ایشان از پدرم پرسیدند چرا تاکنون نزد ما نیامده‌ای؟ پدرم گفت: با این وضع خجالت می‌کشیدم خدمت برسم! وقتی خواستیم مرخص شویم، همان مقدار پول که آرزویش را داشتیم، به ما دادند …

به پدرم گفتم: آیا دلیلی روشن‌تر از این برای امامت ایشان می‌خواهی؟ پدر گفت: من به آیین خود عادت کردم!!

 

 

پاسخ بدهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

رفتن به نوارابزار